وقایع استرابادیه

گاه نگاری های شخصی من

من گرگانی هستم ولی ...
ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢۸  کلمات کلیدی:

 

از کودکی گرگان را خیلی دوست داشتم. شاید این حس برای هر کسی در هر شهری وجود داشته باشه. ولی واقعا گرگان رو متفاوت از شهر های دیگر می دیدم. یادم میاد ترم های اول دانشگاه بودم. بعلت مسافت زیاد دیر به دیر گرگان می آمدم.برای همین هر وقت به گرگان می رسیدم واقعا یه حس خوبی داشتم. سرد و گرم اصلا برام فرقی نمی کرد. ترمینال که پیاده می شدم از راننده تاکسی می خواستم برای رسیدن به خانه ما از شالیکوبی برود. گاهی راننده ها غر میزدند شلوغ است و حاضر نمی شدند. ولی بعد از چند ماه دوری، ترافیک شالیکوبی هم برای خودش لذتی داشت.

وقتی بر میگشتم خوابگاه تا مدتها از وقایع تعطیلات تعریف می کردم. از ناهار خوران و زیارت، از 5شنبه و شالیکوبی گردی، از خیابان شهدا و جیگر خوری، باباطاهر و... . یادم میاد اونقدر با لذت تعریف می کردم که گاهی بچه ها اصرار می کردند برای تعطیلات های بعدی برنامه بریزم و همه را دعوت کنم.

پارسال همین موقع ها بود. اول تابستان 89 که به همراه جمعی از دوستان به گرگان آمدیم. البته چون از قبل برنامه درست و حسابی نداشتیم نتوانستیم خوب همه جا را بگردیم. ولی چیزی که در این مدت و بعد از آن من را بیشتر از همه ناراحت کرد، نداشتن برنامه نبود، آشنا نبودن من با گرگان بود. خیلی دلم می خواست همه دیدنی های گرگان را به دوستانم نشان بدهم. به غیر از ناهار خوران و زیارت و النگدره که همه می شناختند و حداقل اسمش را شنیده بودند، باید کمی هم از آثار تاریخی بازدید می کردیم. هر چه فکر کردم جز امام زاده نور و کاخ موزه پارک شهر جای دیگری به ذهنم نرسید. واقعا نمی دانستم گرگان چه اثر باستانی دیگری دارد!!! به غیر از تعدادی کاخ و مدرسه و بنای قدیمی که همه دست ارگان های دولتی هستند فقط امام زاده نور مانده بود و چند خانه قدیمی. بعلت بسته بودن خانه های قدیمی به سراغ کاخ موزه رفتیم.

برای اولین بار به کاخ موزه گرگان پا گذاشته بودم. کاخی که حتی زمانی که کتابخانه بود هم به آنجا نرفته بودم. قبل از ورود کمی از خودم خجالت کشیدم. ولی ای کاش در همینجا تمام می شد. طبقه اول این کاخ تندیس هایی از گرگان را ساخته بودند و به همراه معرفی کوتاهی از زندگی هر کدام، برای نمایش عموم قرار داده بودند. در کنار تعدادی نویسنده وشاعر و طبیب، تنها استاد لطفی که در زمینه موسیقی فعالیت داشتند و خوشبختانه همچنان فعالیت دارند را کامل می شناختم. در بین شخصیت های دیگر،  کمی با آقای شکیبا آشنایی داشتم و اسم میرداماد، میر فندرسکی  و حکیم جرجانی راهم شنیده بودم. شاید اگر کتابخانه های میرداماد و میرفندرسکی نبودند حتی اسم این دو عزیز را هم نمی شنیدم. تالار و میدان فخرالدین اسعد گرگانی هم کمک کرد تا با دیدن نام فخرالدین اسعد در پای تندیس اش یادم بیاید که همان نویسنده کتاب ویس و رامین است که در کتاب ادبیات دبیرستان هم اشاره ای به آن شده بود .بیمارستان حکیم جرجانی هم تنها دلیل آشنا بودن اسم این عالم بود. وگرنه از سابقه هیچ کدام اطلاعتی نداشتم. از بقیه افراد هم که اصلا خبر نداشتم. این همه مفاخر در گرگان بودند و من بی خبر. حتی یکبار هم اسم آن ها نشنیده بودم.

از کنار تندیس ها به سرعت رد می شدم تا مجبور نشوم به سوال دوستانم جواب بدم. سریع بازدید از طبقه پایین را تمام کردیم و به طبقه بالا رفتیم که اتاق رضاخان بود. بسیار از خودم شرمنده بودم که هیچ اطلاعاتی از مشاهیر گرگان ندارم. دنبال کسی می گشتم تا حداقل کمی توضیح بدهد تا حداقل من از خجالت دربیایم. ولی همه خدمه آنجا بدتر از من بودند. احساس کردم که ظلم بزرگی در حق گرگان کردم. دنبال دلیل می گشتم تا حداقل این بی مسئولیتی خودم را توجیه کنم. ولی بهانه ای پیدا نکردم. دراین که می دانم میرفندرسکی گرگانی است اما نمی دانم چه سابقه ای داشته، هیچ کس جز خودم مقصر نیست.

اما در کنار بی مسئولیتی خودم، کمی هم مسئولان شهر را مقصر می دانم. از بین این همه مفاخر فقط نام 4 نفر برایم آشنا بود و در شهر دیده بودم. از بین این همه خیابان و کوچه که به اسم روز و ماه وسال است، چرا خیابانی به نام این مفاخر نیست. نام خیابان های اصلی شهر، پارک ها و بوستان ها، فرهنگ سرا و کتابخانه ها معرف قسمتی از فرهنگ و تمدن یک شهر است. اگر این بزرگان جزو مفاخر شهر های دیگر بودند ممکن بود علاوه بر نام بوستان و خیابان و اتوبان در کتاب های درسی هم بیشتر به آن ها اشاره می شد. بهتر بود به جای اینکه ماه های سال را به شمال و جنوب و شرق و غرب تقسیم کنیم و هر کدام را برای نام یک خیابان انتخاب کنیم، کمی هم از نام این بزرگان استفاده می کردیم. بیشتر از 100 کوچه به نام عدالت داریم، ولی آیا این عدالت است که از بین این همه مفاخر فقط 4 یا 5 مورد برای نام گذاری انتخاب شده باشند؟

کمتر برنامه، همایش و سمیناری سراغ دارم که به اندازه کافی به موضوع مفاخر گرگان پرداخته باشد. شاید این مشکل خیلی از گرگانی ها باشد که با بزرگان شهر خود آشنا  نیستند ، ولی در کنار ضعف مدیریتی بخش فرهنگی، باید قبول کنیم که خیلی از ما نسبت به این موضوعات بی تفاوت هستیم و اصلا برایمان فرقی نمی کند که چه افراد مهمی در گذشته گرگان زندگی می کردند. چه سابقه ای داشته اند. چه آثاری به جای گذاشته اند غافل از اینکه، بقای تمدن و فرهنگ تاریخی شهرمان به معرفی ومیزان آشنایی نسل ما با آن وابسته است. فرهنگ و تمدنی که جایش را در بین بیشتر افراد این شهر از دست داده.

شاید اگر من در آن شرایط قرار نمی گرفتم، برای آشنایی با مشاهیر شهرم اقدام نمی کردم و همچنان فخردالدین اسعد گرگانی، شاعر قرن پنجم و صاحب اثر ویس و رامین را به عنوان نام تالار فخرالدین اسعد می شناختم. نمی دانم چه چیزی باعث شده تا کوچه های شالیکوبی را بهتر از سرچشمه و دربنو بشناسم!!!. چرا آنقدر که محسن یاحقی خواننده جوان را می شناسم از میرداماد و میرفندرسکی اطلاعاتی ندارم؟؟!!!.

سابقه درخشان گرگان در بسیاری از کتب تاریخی ثبت شده است ولی من حتی از تاریخ معاصر این شهر بی اطلاعم. چندی پیش در وبلاگ اِستاربادمطلبی با عنوان نسلِ آفتاب در شرح احوال و آثار علامه میر سید شریف گرگانی خواندم و بسیار متعجب شدم که نام آورترین و ماندگارترین چهره تاریخ علم و ادب گرگان زمین در شیراز زندگی می کرده و من کلا از وجود این شخصیت بی خبربودم.

البته عدم آشنایی من و ما، با گرگان به موضوع مفاخر ختم نمی شود. تاریخچه شهر گرگان، بناهای تاریخی و نقش گرگان در صده های مختلف جزو موضوعاتی است که کمتر به آن بها داد شده و نیاز به توجه بیشتر در رسانه ها دارد.دیوار گرگان، امام زاده نور،محله های قدیمی، مسجد جامع و گلدسته آجری آن و ... از جمله موضوعاتی است که شاید زیاد دیده و شنیده باشیم ولی کمتر پیش آمده که به سابقه و نقش تاریخی هر یک توجهی کرده باشیم.

من گرگانی هستم ولی آنطور که باید با پیشینه شهرم آشنا نیستم.