وقایع استرابادیه

گاه نگاری های شخصی من

شهر بی خاطره من - این مطلب عکس ندارد
ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۳٠  کلمات کلیدی: گرگان ، استراباد

مدت ها بود دلم هوای وبلاگم را می کرد و بعد از ورود به پروفایلم سعی می کردم چیزی بنویسم. ولی انگار قسمت و نبود هر کدام از مطالبم به جایی می رسید و نیمه کاره رها می شد. بعضی ها هم در Word می نوشتم و ذخیره می کردم تا هر وقت حوصله داشتم ادامه بدهم. ولی انگار این حوصله هیچ وقت نمی خواست دوباره به من سر بزند.

ولی این بار تصمیم گرفتم بنویسم. بار دیگر شهری که دوستم می دارم باعث شد که دوباره بنویسم. ولی ای کاش نمی نوشتم!! . از چه بنویسم. به هر طرف شهرم نگاه می کنم زخم است. زخم هایی که آنقدر تلخند که حتی با نوشتن شیرین ترین اتفاقات این شهر هم مزه دهنمان عوض نمی شود.

از شهروندانی بنویسم که نه شنیده می شوند و نه دیده می شوند و هر وقت حرفی بزنند به بیگانگان نسبت داده میشوند؟ از ساکنان اصلی این شهر که حالا غریبه ای بیش نیستند و مردمانی از شرق و غرب آنان را مدیریت می کنند؟ از نگین جنگل های شمال که حالا به لطف محبت مسئولین از آن فقط زگیلی بیش باقی نمانده است؟ از تاریخ گویای این سرزمین که در حال تبدیل به بافت جدید شهری هستند و از آن جز چند خانه قدیمی که آن ها هم در اختیار سازمان اداری است چیزی باقی نمانده؟ از فرهنگ که در حال پوست انداختن است و جز برهنگی فرهنگ نامی نمی توان برای آن انتخاب کرد؟ از دشمنی و کینه توزی؟ از بی کاری و فقر؟ از چهار راه هایی که همیشه دستان چروک خورده کودکان و زنان آن تا آرنج داخل شیشه خودروهایی است که منتظرند چراغ سبز شود؟

به قول یاس که میگه از چی بگم؟

**در سه چهار ماه اول امسال خشم طبیعیت دو سه بار بدجور سر شهروندان ما تلافی کرده و تا الان چند تا کشته هم داده! خدا به خیر کنه. مسئولین کی میخوان بیدار بشن خدا میدونه. ملت رو داره آب میبره!!

**یک مسابقه وبلاگ نویسی با عنوان حجاب و عفاف برنامه ریزی شده توسط دوستان. علاقه مندان برای شرکت به این آدرس مراجعه کنند. گفتمان دینی استان گلستان