وقایع استرابادیه

گاه نگاری های شخصی من

تاکسی سواری
ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٦  کلمات کلیدی:

برداشت یک:

ساعت حدودا 9:30 صبح روز پنج شنبه 16 تیر سال 90

سر کوچه منتظر تاکسی بودم. 9:45 شد و همچنان منتظر بودم. آقا شهرداری؟آقا شهرداری؟ شهرداری؟. نه انگار امروز تاکسی ها قصد سوار کردن من رو نداشتن. یک پراید از دور چراغ داد. با این که سواری بود سوار شدم. اصلا با صندلی های عقب پراید مخصوصا اگر 2 تا آدم هیکلی نشسته باشن حال نمی کنم ولی بدلیل پر بودن صندلی جلو، مجبور شدم عقب بشینم. تا دور میدان کاخ کسی حرفی نمیزد.

به میدان که رسیدیم ناگهان راننده به سرنشین صندلی جلویی گفت آقا کمربندتو ببند. همه تعجب کردیم. بنده خدا مسافر صندلی جلو هم تعجب کرد!!!! ولی کمر بند رو بست. وارد خیابان لشگر که شدیم راننده گفت: خب، حالا کمربند رو باز کن. چند روزیه ساعت 7 صبح این پلیسه میاد دور میدان کاخ به کمر بند راننده و سرنشین جلو گیر میده. امروزم 2،3 بار به من گیر داده. من نمیدانم آخه کی ساعت 7 صبح کمر ایمنی رو میبنده؟

**** واقعا کیو دیدی ساعت 7 صبح کمر بند ایمنیش رو ببنده؟ اصلا چرا باید کمربنده ایمنیش رو ببنده؟؟؟

 

برداشت دو:

ساعت حدودا 12 بود.همون روز. این دفعه سوار تاکسی. بالاتر از کاخ نزدیکای مسجد امیر. تو ترافیک بودیم. من باز هم صندلی عقب بودم. گوشه سمت چپ. داشتم بیرون و جنب و جوش مردم رو نگاه می کردم. کلی جوون بالا و پایی می رفتم. اما یک نفر نظرم رو جلب کرد. یک معلول.

یک معلول با ویلچر که سعی داشت از لبه جوی آب بالا برود تا وارد پیاده رو بشود. بنده خدا چند بار تا روی پل رفت و برگشت. منتظر بودم ببینم کسی به کمکش میرود یا نه که تاکسی حرکت کرد. تا مقصدم که بانک پاسارگاد بود به اطراف نگاه می کردم و خودم را جای اون معلول می گذاشتم. واقعا نمی توانستم از هیچ پاساژ و مغازه ای خرید کنم. بیشتر بانک ها هم محل عبور معلولینشان به درد خودشان هم نمی خورد. بین بیشتر کوچه ها و پیاده رو ها جوی آب بود.

خدایا شکرت که سالم هستم. با این وضعیت شهر سازی.........................!!!!!!!! ولش کن!!!!!

 

 

برداشت سوم:

بازم تاکسی. ساعت 13. همون روز. این دفعه جلو نشستم. پشت چهار راه تابلو. راننده تا چراغ سبز شد پاش رو گذاشت رو گاز و با شتاب خاصی شروع به حرکت کرد. اون طرف چهار راه خانمی با این که متوجه حرکت ماشین ها شده بود و میدانست الان چراغ سبز است به وسط خیابان آمد. هیچ کدام از ماشین ها راه نداند و مجبور شد به عقب برگرده. البته فکر کنم یه سری فحش هم  داد که چون از کنارش رد شدیم نشنیدیم. مسافر های عقب پیاده شدند. فقط من مونده بودم. تو فکر بودم. یکهو راننده پرسید قیمت پژو های قدیمی چنده. میخوام با یک پیکان طاق بزنم.

پرسیدم با من هستی؟ گفت: نه با عقبی هستم. خب فقط تو موندی دیگه. نگفتی!؟ قیمت پژو قدیمی نداری؟ البته تر تمیز باشه ها!!!!

نه جناب. قیمت ندارم. این ماشین ها رو دیگه نمیشه پیدا کرد.( واقعا نمی دونم راننده در مورد من چی فکر می کرد؟؟؟!!!!!!!!!!!)

ولی حالا قیمت این ماشین ها چنده؟ پژوه 504!!!!!