وقایع استرابادیه

گاه نگاری های شخصی من

دست فروش
ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٤  کلمات کلیدی: گرگان ، استراباد

در چند ماه گذشته اگر در سطح شهر رفت و آمد داشته باشید که حتما داشته اید، یقیناً بساط دستفروش ها را دیده اید که با روش های مختلف مشغول کسب درآمد هستند. قبلا روز ها کار می کردند و فقط در مناطق خاصی از شهر، شب ها می آمدند. حال دیگر شب و روز ندارد. در هر ساعتی از شبانه روز می توان فردی را یافت که در حال کسب روزی از راه دستفروشی در کنار کوچه و خیابان است. زمستان و تابستان هم نمی شناسند. برای دستفروش فرقی ندارد برف می بارد یا باران. آفتاب چله تابستان است یا خزان پاییز. چون دستفروشی شغل اوست. کار اوست. محل کسب روزی و فراهم کردم خرج و مخارج اوست.

برای دستفروش فرقی ندارد روبه روی سینما بهمن سبزی بفروشد یا دور میدان کاخ. در بلوار ناهارخوران بساط پهن کند یا روبه روی بیمارستان طالقانی. هندوانه بفروشد یا انجیر. هر از گاهی شهرداری می آید و کار کاسبی را بر هم میزند. شاید مجبور شود درآمد یکی دو روز را از دست بدهد. اما فردا، روز از نو، روزی از نو.

در دستفروشی سن ملاک نیست. جنسیت هم ملاک نیست.  فقط باید بلد باشی کار کنی. بلد هم نباشی یاد میگیری. گاهی وقت ها تکی و گاهی وفت ها هم گروهی میفروشند. کم کم دارند به بازارچه های سیار تبدیل می شوند که قمستی از خیابان را جهت کسب و کار خود اشغال می کنند. مردم هم ناراضی نیستند. تقریبا می شود گفت خوشحالند. وقتی هلو با قیمتی بسیار پایین تر از بازارچه های رسمی و مغازه های بالاشهر به فروش می رود، چرا باید ناراحت بود. درست است که ترافیک می شود. درست است که دیگر نمی شود میوه های خراب را بر سر مغازه دار کوبید. اما می ارزد. 100 تومان ارزانتر هم 100 تومان است.

برای دست فروش پس انداز معنی ندارد. البته نه همه دستفروشان. بعضی ها برای سود کار خود دستفروشی هم میکنند. مثلا مغازه میوه و تروبار دارد، ولی 10 متر بالاتر با وانت هم میوه می فروشد.  وقتی ساعت 11 شب از جلوی بیمارستان طالقانی عبور کنی، متوجه نیسان های آبی رنگی می شوی که قیمت هندوانه و خربزه را روی سقف ماشین خود نصب کرده اند تا رانندگان و عابران متوجه اختلاف قیمت آن با فروشگاه های معتبر بشوند. البته فروشگاه هم حق دارد. باید پول واسطه ها را هم بدهد. بالاخره برای رسیدن یک قلم جنس به در مغازه باید دَم چند تا دلال و واسطه  را دید. اگر از ترافیک جلوی بیمارستان بگذریم، از صدای بوق ماشین های معترض، که خریداران هندوانه راه عبور آن ها را سد کرده اند تا از پشت فرمان قیمت هندوانه را بپرسند و برای خرید چک و چانه بزنند، نمی توان گذشت.

از خطوط عابر پیاده ضلع شرقی میدان شهرداری رد شدم و به سمت بازار امام حرکت کردم. کار خیلی سختی بود تا به رانندگان بفهمانم این خط را گذاشته اند تا شما سرعت خود را کم کنید و من بتوانم با خیال آسوده تر به آن طرف خیابان بروم. از نیمه خیابان به بعد را دویدم تا اگر قسمت بود و رانندگان محترم اجازه دادند، 20 شهریور سال دیگر ربع قرن زندگی ام را جشن بگیرم. به محض این که به پیاده رو رسیدم یک چرخ دستی پر از انجیر جلویم ظاهر شد که کلی از جماعت کم در آمد دور آن حلقه زده بودند. درست رو به روی بستی فروشی ابتدای خیابان بهشتی. مجبور شدم از پشت مردم به سمت بانک صادرات ابتدای خیابان شهدا حرکت کنم. دعا دعا میکردم عابر بانک خراب نباشد. دو متر جلوتر از انجیر فروش، پسرک جوانی، یک سینی بزرگ روی یک چهارپایه کوچک گذاشته بود و شلیل می فروخت. سرش به شلوغی انجیر فروش نبود. یک پیر مرد ترکمن هم مقابل همان شلیل فروش نشسته بود و گیاهان کوهی می فروخت. فکر کنم اسفند بود. جلوتر، روبروی مغازه پارچه فروشی، پسر دیگری نشسته بود. دستش چند تا جوراب بود و کنارش یک عصای سفید. پسرک جوراب فروش، نابینا بود. جلو تر مرد جوانی یک کیسه پهن کرده لب خیابان و کلی تیشرت های جورواجور می فروخت. از ظاهر تیشرت ها معلوم بود چینی هستند. جلوی کتاب فروشی حقانی هم که حتما دیده اید. مرد ناشنوایی مدتهاست که آن جا بساط دارد و مشغول فروش واکس و فرچه کفش است.

به عابربانک رسیدم. صف بود. نگاهی به داخل بانک انداختم. آنجا هم صف بود. گفتم اشکالی ندارد. کمی در آفتاب صبر میکنم نوبت من میشود. رو به روی بانک ایستگاه اتوبوس بود. آن جا هم صف.

نمی دانم چگونه خرج و مخارج زندگی خود را در می آورند. ولی در هر صورت کار میکنند. کار می کنند تا زنده بمانند. حضور دستفروشان در کنار معابر و خیابان ها، شاید برای ما مشکل یا معضل باشد، اما برای خانواده های آن ها وسلیه ای برای ادامه زندگی آبرومندانه است.

خروجی شهر گرگان به سمت مشهد، رو به روی سینما بهمن و کمی بالاتر از سینما، دور میدان شهر داری، گرگان پارس، مقابل پارکینگ پشت مسجد جامع، کفاش های پشت بازار امام، دور میدان کاخ، رو به  روی پاسای لاله و ولیعصر، استرابادی، دخانیات وقلعه حسن، رو به رو و داخل پارک شهرو... . هر جا نگاه کنی دست فروش هست. کیف، کفش، لباس، لوازم خانگی، میوه و سبزی وآدامس، دعا، سیگار، ساعت،... همه چیز می فروشند. هر روز دستفروشان بیشتر می شوند و هر روز مسئولین بی تفاوت تر. دیگر برای هیچ کس فرقی ندارد چه در خیابان ها می گذرد. قرار نیست کسی به فکر سر وسامان دادن به دست فروشان باشد.

با هر کدام که صحبت کنی با یک لحجه و گویش به تو جواب می دهند. گیلکی، بلوچ، جنوبی، ترکی. نمی دانم گرگان تا چه حد ظرفیت ورود این همه مهاجر را دارد. اما اطمینان دارم تا یکی دو سال آینده، جایی برای قدم زدن در خیابان های گرگان نخواهد بود.

 

** نمی دانم دختربچه ها و پسرک نوجوان اسفند دود کن سر چهار راه تابلو دست فروش هستند یا نه. یا آن پیرمرد ویلن به دست. گدا هستند یا دستفروش،تنها یک چیز دارند و با همان زنده اند. خدا. تنها خدا را دارند و مردمی هم هستند که از روی ترحم به آن ها کمک می کنند.

** اگر جسارت نباشه، ساعت 12 شب دور میدان شهرداری بودم. ضلع شمالی میدان، رو به روی بازار امام پر بود از وانت و دستفروشانی که نیمه شب بساط پهن کرده بودند. از لباس، کیف و کفش بگیر تا قاب عکس. مردم هم حسابی استقبال کرده بودند.

** جدیدا گداهای خردسال و نوجوان به شدت زیاد شدند و به سبک جدید گدایی میکنند. سرشان را از پنجره ماشین به داخل  می آورند و تا پول درست و حسابی نگیرند دست بر نمی دارند.