وقایع استرابادیه

گاه نگاری های شخصی من

فقر بهتر است یا بی سوادی؟
ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٩  کلمات کلیدی: گرگان ، استراباد

هر سال مجبور بودیم بین ثروت و علم یکی را انتخاب کنیم و چند خطی در موردش بنویسیم تا این که بلاخره از شر انشای دوران مدرسه راحت شدیم. انتخاب دیگری هم نبود. خیلی لطف می کردند اجازه می دادند ثروت و علم را با هم انتخاب کنیم. برای همین کسی نمی دانست اگر هیچ کدام را نداشتیم چه می شد؟

اگر نه ثروتی بود و نه علمی چه می شد؟ آیا علم تضمین ثروت بود یا برعکس؟

دیشب بعد از تماشای نمایشگاه عکس هوایی پیاده به سمت منزل رفتم. با این که پای چپم درد می کرد اما تصمیم داشتم از این هوای خوب نهایت استفاده را بکنم و تا ایستگاه کاخ پیاده رفتم. سرم پایین بود و لنگان لنگان حرکت می کردم. بیخیال پل عابر پیاده شدم. فکر بالا رفتن از پله من را از بقیه مسیر نا امید می کرد. از خیابان رد شدم. فکرم حسابی مشغول بود. انگار کسی دائما با مداد خط خطی می کرد. به پشت ایستگاه اتوبوس دور میدان که رسیدم پیر مردی نظرم را جلب کرد.

لباس کار مخصوص کارگران شرکت ایرانخودرو بر تنش بود با یک شلوار پاره. مو و ریشش کاملا سفید و اگر اشتباه نکنم عینک هم داشت. وسط پیاده رو ایستاده بود و چیزی نمی گفت.

از دور به نظر یک عابر ساده بود. اما نزدکتر که شدم متوجه شدم چیزی زیر لب می گوید. کنجکاو شدم. کمی نزدیکش ایستادم. متوجه شدم فقیر است. پول ها را در دستش مچاله می کرد. ولی هر چه سعر کردم بفهم چی می گوید نشد. صدایش بسیار ضعیف بود. ولی به نظر می آمد برای کسانی که به او کمک می کنند دعا می کند.

اول به خودم گفتم کمک کردن به گداها و به کسانی که روی مردم برای دریافت پول دست دراز می کنند خیانت است. خواستم از کنارش بی تفاوت رد شود. اما متوجه شدم پیر فقط ایستاده. نه چیزی می تواند بگوید و نه توان این را دارد تا دستش را به سوی مردم دراز کند. دخترکی آمد و یک صد تومانی به او داد. تا پول ببیند و داخل دستش جمع کند چند ثانیه ای طول کشید. پیر مرد حتی توان نگهداری پول ها را هم نداشت.

باز دوباره به خودم گفتم این ها همه فیلم است. برای سو استفاده از احساسات مردم این کار را می کند. نیست گرگانی خیلی دست و دل باز هستند!!!، برای همین راحت اسیر اینگونه رفتار ها می شوند و مبالغ زیادی به آن ها کمک می کنند.

اما باز ته دلم راضی نبود. پیر مرد فقیر بود. بی سواد یا با سواد، الان در کنار خیابان چشمش به دست و جیب مردم بود. مردمی که با سرعت از کنارش رد می شدند گاها آنقدر سرعتشان زیاد بود که پیر مرد را نمی دیدند.

دست در جیبم کردم و بدون نگاه به مبلغ به پیر مرد دادم. دوباره زیر لب چیزهایی گفت که من نشنیدم. پیر مرد حتی اگر سواد هم داشت، کاری برا کسب روزی نداشت. پیر مرد حتی اگر کار هم داشت، توان کار کردن نداشت.

امیدوارم زمستان پیر مرد به سفیدی ریشش و به سرمای صدایش نباشد.