وقایع استرابادیه

گاه نگاری های شخصی من

گرگانم آرزوست
ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱۳  کلمات کلیدی: گرگان ، استراباد

اینجا خبری از ساعت بزرگ بیگ بن نیست، ورزشگاه استنفورد بریج هم نداریم، توپچی های لندن هم یافت می نشود،اینجا لندن نیست. گرگانه.

یه المان داریم که میخواییم بهش بگیم گرگان نما، استادیوم هم همون شهدای گرگان کافیه، به جای توپچی های لندن هم اتکا گرگان و سرخ پوشان و شهرداری گرگان رو داریم.

ولی هوا، هوای لندنه( به قول گرگان ما)

مدتها بود خورشید رو ندیده بودیم که بالاخره صبح پنج شنبه از لا به لای ابرها دیده شد. باران باعث شده بود دیگه در ساعات معمولی روز هم نشه تو خیابان های شلوغ و پر ترافیک گرگان پا به خیابان گذاشت.

انگار این ترافیک تمامی نداره و هر روز هم سنگین تر میشه. کسی هم کار نداره خدا رو شکر. هر کی هر جا خواست پارک کنه، هر جور خواست رانندگی کنه، چراغ سبز و قرمز هم که دیگه انگار بی رنگ شده.

انقدر همه چی بیخیالی شده که درختها هم دیگه بیخیال پاییز شدن. دیگه برگ زرد چنار ها و خش خش راه رفتن عابرا روی این برگها خبری نیست. هنوز محکم سرجاشون نشتن و قصد زرد شدن ندارند.

گرگان خیلی عوض شده. دیگه اون شهر دوست داشتنی قدیم نیست!!!!

دیروز یه ماشین چند ثانیه توی قسمت تاکسی های گرگانجدید و سی متری ایستاد تا یکی رو سوار کنه، راننده ها ریختند سرش و تا می خورد زدنش. بعد فهمیدند بنده خدا خانمش رو سوار کرده بوده وقصد مسافر دزدی نداشته. بیچاره حتی فرصت نکرد توضیح بده!!!!!

احساس می کنم کم کم دیگه علاقه ای به این گرگان ندارم. شهری که راه و بی راه دارند با مجوز شهرداری برج و بارو می سازند. دلم واسه اون محله های قدیمی می سوزه و تنگ شده. شیرکش هنوز یکم خودشو حفظ کرده، ولی موج آپارتمان نشینی داره همه جا رو میگیره.

مردم هم عصبی هستند و کم طاقت. با کوچکترین اتفاقی درگیر می شوند و فحش می دهند.سوار هر تاکسی می شی آه و ناله از گرانی و نداری می شنوی!!!!

خدایا!!! کسی انگار به فکر نیست!!! تو هم کاری نمی کنی!!!!