وقایع استرابادیه

گاه نگاری های شخصی من

واقعا چطور می شود؟؟
ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٤  کلمات کلیدی: گرگان ، استراباد

حالش اصلا خوب نبود. نفس نمی کشید. رنگش سیاه شده بود. ضربه ای که به سرش وارده شده بسیار شدید بود.

بدترین اتفاقات را در ذهنم دوره می کردم. دست پاچه شده بودم.

اولین چیزی که به ذهنم رسید اورژانس بود. آه خدای من. شماره اورژانس چند است. یکی آن وسط داد زد: یکی به 115 زنگ بزند.

زود تلفن را برداشتم و زنگ زدم. بعد از چند بوق خانمی گوشی را برداشت. گفتم: خانم یک مریض اورژانسی داریم. حالش خیلی بد است. لطفا یک آمبولانس بفرستید.

جواب داد: ببخشید ما فقط یک ماشین داریم که باید از ناهار خوران حرکت کند. شما کجا هستید؟

ما خیابان سرخواجه هستیم. با این ترافیک تا نیم ساعت دیگر هم به ما نمی رسد. حال مریض خیلی بد. چه کار کنیم؟

شروع کرد پشت تلفن راهنمایی کردن. اصلا نمی فهمیدم چه می گوید. گوشی را دادم به یکی از همراهان که بالای سر مریض بود تا شاید بتواند کاری کند.

چطور می شود در شهر به این بزرگی به تعداد کافی آمبولانس نباشد؟ ارزش جان انسان ها چقدر است؟ بیشتر از 3000 میلیارد تومان یا کمتر؟

راستی اگر روزی خدایی نکرده یکی از مسولان عالی رتبه در منزل شخصی اش دچار حادثه ای شود که به غیر آمبولانس با وسیله دیگری نتواند جابجا شود، در این ترافیک وخیابان های پر ازدحام، چه خواهد کرد؟