وقایع استرابادیه

گاه نگاری های شخصی من

من، محرم، نه خیلی دور
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٠  کلمات کلیدی: گرگان ، استراباد ، پامنبری

پارچ، آب، تخم شربتی، شکر، دیگ، برنج، خرشت، لیوان و ظرف یکبار مصرف به تعداد، منبر. مبنر قدیمی که چند سال پیش سوخته بود تو انباره، اما این جدیده رو سکوی حیاطه و باید یه دستی به سر و وضعش کشید و تمیزش کرد. خیلی گرد و خاک داره. تابستان و زمستان اینجاست. راستی، پارچه مشکی که روی منبر میذارن کجاست؟

-خاله جون. پارچه مشکی منبر کو؟

- دیروز شستمش. پشت سرتو نگاه بنداز. رو بنده. برو برش دار.

منبر و گذاشتم جلو در و پارچه رو هم کشیدم روش. بوی خوبی می داد. ولی مگه میشه خاله جون منبر رو گلاب پاش نکنه. این دیگه کار خودشته.

داشت استامبولی یادم میرفت. واسه شمع روشن کردن. هرسال تو انبار بود، امسالم می دونستم جاش عوض نشده. انگار هر سال داغون تر میشه، بیچاره استانبولی پیر شده. تا من برم گچ بیارم، بدم بچه ها با خاک باغچه پرش کنن. خاک بازی کار خودشونه. گچ رو هم روی خاکِ توی استانبولی میریزن. جای همیشگی استانبولی شمع ها کناره منبر، روی تاغچه توی حیاطه.

میز رو که شستند، آوردن کنار منبر و روش پارچ شربت رو گذاشتند. شربت رو درست کردند و توی دبه ریختند تا هر وقت پارچ خالی شد زود پرش کنند. امسال فکر کنم نیاز باشه 2تا پارچ بذارند.

-محمد یادت نره وقتی شربت جا می کنید حتما قبلش هم بزنید، تخم شربتی ها تهش می مونه.

هر سال این جمله رو می شنوم. و البته هر سال هم رعایت می کنم. اما وقتی شلوغ میشه باید جواب همه رو بدی.

شب عاشورا اینجا غوغاست. مراسم پا منبری خاله مادرم، اونم با خورشت قورمه سبزیش، هر سال یک رنگ و بوی تازه داره. امسال چند نفر نذر داشتند و به جای یگ دیگ 2تا دیگ غذا میدن.

داشت شمع یادم میرفت. زودی رفتم از مادرم پول گرفتم تا برم شمع بخرم. مغازه های اطراف همه بسته بودند. تقریبا نا امید شده بودم و به خانه برگشتم. خاله مادرم متوجه شده شمع پیدا نکردم، از کنار حوض صدام زد و گفت:

- 3، 4 تا شمع تو کابینت آشپزخانه دارم. انگار قسمت خودته.

غروب دیگه در رو باز کردیم. تقریبا همه فامیل یه سر میزنند. امسال هم مثل سال های قبل حیاط پر بود از بچه ها و خانواده ها. خیلی شمع روشن می کردند. خیلی ها گریه می کردند.

یادش به خیر. همش خاطره شده. شاید مردمی که به عادت هر سال برای گرفتن غذای نذری به اون خونه سر می زدن متوجه شدن که 5، 6 ساله در خونه بستت و تبدیل به یک مخروبه شده. خونه ای که ابتدای کوچه منتهی به پارکینگ پشت مسجد جامع بود. خاله مادرم حالا آپارتمان نشین شده و سنش اجازه نمیده مثل قدیم این رسم رو ادامه بده.