فناوری عجیب و کار خیر

سوار تاکسی شدم. یه سمند زرد قناری بود. جلو یه خانم مسنی نشسته بود. راننده هم یه آقای سنبتا جوانِ نسبتا ریش دار. پیرهن مشکی هم تنش بود. معلوم بود مذهبی هم هست. اما نمی دونم چرا یه گوشی دستش بود و همش با موبایل ور می رفت. اصلا هواسش به رانندگی نبود. هر از چند گاهی فقط به جلو نگاه می کرد. کمی استرسی شدم. داشتم با خودم کلنجار می رفتم که یه تذکر بدم یا ندم. پیش خودم گفتم الان چیزی بگم و شاکی بشه چی؟

متوجه شدم خانم مسنی که جلو نشسته بود هم کمی نگران شده. هر از گاهی به دست راننده نگاه می کرد و خیلی زود رو به جلو می شد. حواسش خیلی جمع شده بود. درست مثل من.

دیگه صبرم لب ریز شد و رفتم بگم امکانش هست کمی بیشتر به خیابان توجه کنید، که یهو رانند از داخل آینه یه نگاه به من انداخت و گفت:

آقا شما از موبایل سر در میاری؟ میتونی کاری کنی این گوشی از سایلنت خارج بشه؟ من سر در نمیارم. حتی نمی تونم جوابشو بدم.

گفتم: والا نمی دونم. زیاد وارد نیستم. چطور مگه؟ خراب شده؟

جواب داد: نه والا. یک مسافر جا گذاشته. سامسونگه. از این جدیداست. چند بار زنگ زدهپ من نه متوجه زنگش شدم و نه می تونم جواب بدم.

گوشی رو گرفتم یکم بالا پایینش کردم. دیدم چهار پنج تا تماس ناموفق داشته و 3و4 تا پیامک. موفق شدم از سایلنت خارجش کنم و نحوه جواب دادن رو هم به راننده یاد دادم.

چند دقیقه نگذشته بود که گوشی زنگ خورد. صاحب خط بود. بعد از تماس راننده خوشحال گفت: بالاخره صاحبش پیدا شد. غصم گرفته بود اگه زنگ نزنه چکارش کنم. بنده خدا همسایه خودم هست. قرار شد شب بیاد ازم بگیره.

من هم خدا رو شکر کردم، اول به این دلیل که سالم رسیدم به مقصد، دوم به این دلیل که با از سایلنت خارج کردن یک گوشی شادی رو به یک راننده تاکسی و صاحب گوشی برگرداندم. نیشخند

/ 5 نظر / 8 بازدید
امیررضا

احسنت بر تو وبلاگ نویس فداکار[گل]

پسر گلم

باز ميگن آدم خير پيدا نميشه.[گل]

گنجي

سلام بر شما مهندس گرامي خدا قوت القصه کمال جهد می‌باید کرد در وادی خود تمام می‌باید بود شاد باش و ديرزي

خلیج گرگان

جزائکم الله خیرا!!! مدلشو نگفتی ما هم بریم از این گوشیا که تبلیغشو میکنی بخریم[نیشخند][نیشخند]