حکایت جماعتی که نان بازویش را نمی خورد! چند خط هم سهم خودم

گرگان نیوز / محدثه جعفری آلوستانی: آنوقت ها که هنوز به قول معروف « به باد نرفته بود تمام ایده ها و آرزو» ، حوالی مرداد ماه که می شد دلمان یکجورایی « قیلی ویلی » می گرفت برای گذشتن روزهایش. رفتن و رفتن تا رسیدن به نیمه هایش. بادی در غبغب می انداختیم و طوری از این رویداد فرخنده که روزی هم در تقویم به اسم ما ثبت شده قیافه می گرفتیم که انگار یک ابوعلی سینایی، یک حافظی، یک انیشتینی چیزی هستیم که افتخار دادیم و یک روز را گذاشتیم به ناممان ثبت کنند توی تقویم یا همان سالنامه خودمان! کم کم به روز موعود که نزدیک می شدیم چشم مان خشک می شد روی گوشی هایمان که ببینیم کسی یادش از ما می افتد و یک زنگی، پیامکی، تبریکی...

حالا سالها از آنروزها می گذرد و به قول معروف دیگر کله مان کمتر بوی قورمه سبزی می دهد. حالا دیگر به جای زیر و رو کردن ذهن ورم کرده مان برای سوژه، گوشه ی خانه می نشینیم و تقویم های کهنه را زیر و رو می کنیم و روزهای علامت خورده اش را برای یادآوری «خاطرات یک خبرنگار » از نظر می گذرانیم. حالا دیگر به جای یک لنگه پا ایستادن جلوی در اتاق فلان رئیس ، فلان مدیر و فلان کارمند ، گوشه ی اتاق لم می دهیم و کانال های تلویزیون را روزی 30 بار زیر و رو می کنیم. حالا دیگر به جای دیدن دردهای جامعه و فکر کردن و نوشتن از آنها، فقط دردها را می بینیم و آه می کشیم. انگار هر چی قلم و کاغذ است توی این دنیا قحطی آمده برایمان.

 بعضی وقتها انگار یک چیزی گیر می کند توی گلویم. نه می توانم قورتش بدهم و نه می توانم بالا بیاورمش. نفسم را بند می آورد بعضی روزها این چیز که می دانم اسمش همه روزهای گذشته ام است. روزهایی که تمام دل و جان و روح و جسمم شده بود یک کاغذ و یک قلم. روزهایی که همه وجودم شده بود یک جفت چشم و یک جفت گوش و یک کله پر از بوی قورمه سبزی!

دلم لک زده برای روزهایی که ذله می شدم تا یک وقت ملاقات از فلان مدیر می گرفتم. دلم لک زده برای روزهایی که صبح زود می زدم بیرون و غروب در حالیکه از خستگی نای راه رفتن نداشتم بر می گشتم خانه. دلم لک زده برای هر 3 ماه 30 هزار تومان حقوق گرفتن. دلم لک زده برای هفته نامه هایی که هر دوشنبه کف سالن دفتر روی موکت می نشستیم و تا می زدیم توی هم. دلم لک زده برای تا صبح بیدار ماندن و تمام کردن یک گزارش. دلم لک زده برای دوباره عضو شدن در شورای سردبیری یک هفته نامه محلی کم تیراژ! دلم لک زده برای... نمی دانم چطور می توانم آن روزها را پس بگیریم؟ از چه کسی باید آن روزها را پس بگیرم؟ا

امروز پنج شنبه است. 12 مرداد 1391. ساعت 4 بعد از ظهر.

 شوهرم صبح زود از خانه بیرون رفته است . او سخت دنبال کار می گردد. یک هفته ای می شود که شغل سابقش را از دست داده است . او می خواهد از این به بعد مثل یک مرد از بازویش نان در آورد!! تا چند وقت پیش همه می گفتند که او شغل ندارد و این کاری که به آن مشغول است اسمش شغل نیست. شغل آن است که کار بازو را بطلبد. حالا او می گوید خودش هم به حرف دیگران ایمان آورده است و شغل سابقش واقعا شغل نبود و خسته اش کرده بود. وقتی این حرف را می زند به یک گوشه خیره می شود و چند لحظه سکوت می کند. من می دانم این روزها او هم مثل من دلش برای خیلی چیزها لک زده. می دانم که او هم به دنبال روزهای گذشته اش می گردد. ولی هیچ کداممان نمی دانیم باید روزهای گذشته مان را از کی پس بگیریم و برای اینکه مثل گذشته باشیم ، برای اینکه آنطور که می خواهیم زندگی کنیم باید دل چند نفر را به دست بیاوریم و چند نفر را راضی کنیم. او هر شب موقع خواب می گوید که از کارش خسته شده بود و چه بهتر که آمد بیرون ولی  همین که پلک هایش سنگین می شود نگفته می شنوم که زیر لب می گوید:« به باد رفت تمام ایده ها و آرزو...»

نمی دانم امسال 17 مرداد یاد کسی می ماند که من و او هم روزی ، روزگاری، خبرنگاری...

/ 2 نظر / 17 بازدید
خلیج گرگان

من هم این روز رو بهت تبریک میگم مهندس عزیزم[گل][گل]